خاطرات بارداری
دختر عزیزم خاطراتت را با یکسال تاخیر مینویسم .آخه نمیشه تورا تنها گذاشت و مشغول خاطره نویسی شد 😊اما ان شاالله تمام خاطرات زیبای تو را ثبت میکنم تا همیشه از خواندن آنها لذت ببری.
فرشته ی من میدونی ؟ من و بابا حدود ۷سال منتظر آمدنت بودیم اما خداوند مهربون سال ۱۴۰۳ را برای حضور شما در وجود من انتخاب کرد.نمیدونی که چقدر بافهمیدن خبر حضورت چه احساسی داشتم .مهرماه بود که مامانی مدرسه میرفت .دریکی ازاین روزها با آزمایشگاه تماس گرفتم و خواستم نتیجه آزمایش را بهم بگن. خانمی که توی آزمایشگاه بود گفت شما بارداری.فکرکردم خوابم .دوباره پرسیدم .اون لحظه ناخوداگاه به سجده افتادم و بااشکم ازخداوند مهربان تشکرمیکردم.خبر را تلفنی به بابایی دادم. اما بابایی روزی که برای اولین سونو رفتیم و تصویر کوچولوت را توی صفحه مانیتوردید که چطور دست و پاهای کوچولوت را تکون میدادی تازه باور کرد که داره بابا میشه.😍
از خوشحالی مامان جون و آقاجون و خاله و مامان عصمت نگم برات که چقدر ذوق زده شده بودند.واقعا ممنونم ازهمشون که چقدر برای اومدنت دعا کردند.نه ماه را باعشق سپری میکردم و همیشه برات شعر میخوندم و باهات حرف میزدم.
سونوی ان تی که فهمیدم شما دختری و اولین بار دکتر بهجت احتمال دختر بودن شما را بهمون داد که ذوق زده شدم .باورم نمیشد که قراره یه همدم و یه دختر نازداشته باشم که هرروز درکنارش لذت ببرم.
اینم بگم که نه ماه تحصیلی دروجود من بودی و فکرکنم تو هم کلاس چهارم را سپری کرده باشی.😉
خلاصه که دوران بارداری ام هرروز دعامیکردم که نفسم صحیح و سالم به دنیا بیاد و مشتاق دیدارت بودم.



خاطرات بارداری
