یکتایکتا، تا این لحظه: 1 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

زندگی مامان و بابا

به نام زیباترین خالق هستی. دخترگلم یکتاجان ۶ خرداد ۱۴۰۴ بهترین روز زندگی من و بابایی بود .چون تو دنیای ما شدی و جهانمان معنای تازه گرفت.

این روزها درکنار تو

دخترم یکتا جان تو امروز دقیقا یکسال و دو ماه و 28 روز سن داری.نفهمیدم تو کی انقدر بزرگ شدی و من از تک تک روزهای با تو بودن لذت بردم و لذت میبرم.تو نفس زندگی من و بابا هستی.اینو بگم مامانی یکسال مرخصی گرفت تا من و تو درکنارهم بیشتر لذت ببریم.نمی دونم چطور این روزهارا وصف کنم.چه روزهای خوبی توی این مدت سپری شد.و تو بزرگ و بزرگ ترو بامزه ترو البته بگم شیطون تر میشی😉🤭 به قول بابایی از دیوارراست میری بالا. کلماتی که می گی : مامان یا بعضی وقتها مَمَ ، بابا ،  به آب می گی بَب. البته عاشق آبی و هرجا آب میبینی میری سمتش و از آب بازی توی وان خودت لذت میبری. درِ خونه مامان جون هم که میرسیم میگی بَب بَب. که بری تو باغچه با مرغهاو آب بازی کنی ...
3 شهريور 1405

خاطره شبی که به دنیاآمدی

دختر گل مامان ،دکتر مامانی ، دکتر میرمحمدی بود.دکتر سونوگرافی روز 13 خرداد 1404 را به عنوان روز به دنیاآمدن شما تعیین کرده بود.روز 5 خرداد بود که مثل روزهای عادی دیگه برای چکاپ به دکتررفته بودیم .صبحش هم برای گرفتن عکسهای بارداری با بابایی به آتلیه رفته بودیم. توی مطب مثل همیشه صدای قلبت را شنیدم و لذت بردم.اما هرچه صبرکردم تکانهای تورا حس نکردم 😔 که این منو به استرس ا نداخت.به همین دلیل دکتر دستور بستری همان شب را به من داد.دریکی اربیمارستانهای خصوصی یزد بستری شدم و قراربود صبح شما به دنیا بیای . اما مدام به فکر سلامتی شما بودم . تا این که در کمال ناباوری پرستارها گفتن همین امشب باید بچه به دنیا بیاد وتاصبح نباید صبرکرد. به مامان جون زنگ ...
9 تير 1405

خاطرات بارداری

دختر عزیزم خاطراتت را با یکسال تاخیر مینویسم .آخه نمیشه تورا تنها گذاشت و مشغول خاطره نویسی شد 😊اما ان شاالله تمام خاطرات زیبای تو را  ثبت میکنم تا همیشه از خواندن آنها لذت ببری. فرشته ی من میدونی ؟ من و بابا حدود ۷سال منتظر آمدنت بودیم اما خداوند مهربون سال ۱۴۰۳ را برای حضور شما در وجود من انتخاب کرد.نمیدونی که چقدر بافهمیدن خبر حضورت چه احساسی داشتم .مهرماه بود که مامانی مدرسه میرفت .دریکی ازاین روزها با آزمایشگاه تماس گرفتم و خواستم نتیجه آزمایش را بهم بگن. خانمی که توی آزمایشگاه بود گفت شما بارداری.فکرکردم خوابم .دوباره پرسیدم .اون لحظه ناخوداگاه به سجده افتادم و بااشکم ازخداوند مهربان تشکرمیکردم.خبر را تلفنی به بابایی دادم. ا...
1 تير 1405

یکی یه دونه من به دنیا آمد.

بهترینم، نورچشمانم،دخترعزیزم! ❤️ *یکسال است که به دنیا آمدی، جهان ما معنای تازه ای گرفته.خنده هایت،صداهای زیبایت ،گریه هایت  ، همه و همه برایمان زیباترین موسیقی عالم است،  *تو فرشته  کوچکی هستی که خداوند به ما هدیه داده است.چشمانت را که باز می کنی ، انگار ستاره ای درآسمان دلم طلوع می کند.دستان کوچکت را که  در دستم می گیرم، تمام خستگی های دنیا از تنم بیرون می رود.تو معجزه ی زندگی من و بابایی هستی و ما هرلحظه خدارا برای داشتن تو شکر می کنیم. *می دانیم که راه درازی در پیش  داری، اما بدان که ما همیشه در کنارت خواهیم ماند تا دراین راه ، تورا یاری کنیم. در آغوش پرمهرما، همیشه جای تو امن ترین است. د...
9 خرداد 1405

نامه ای برای دختر قشنگم

فرشته كوچولوى من، چيزى نزديك به نه ماهه كه تو دارى تو وجود من زندگى ميكنى و قلب كوچيكت داره تو تن من ميزنه...  تو اين مدت چه لحظه هاى شيرينى ، چه خاطره هايى ، چه زيستنى با تو داشتم... ولى ديگه آخراشيم. چيزى به اومدنت نمونده و من بيقرارم... با اينكه ميدونم ديگه هيچ وقت مثل الان و تا اين اندازه بهم نزديك نخواهيم بود اما نميدونى كه با چه عشقى منتظر اومدنتم... ميخوام توى آغوشم حضور گرمت رو احساس كنم ، ميخوام هر روزم رو با تو شروع كنم ، ميخوام بغلت كنم و ببوسمت.  مامانى ، تو يه فرشته اى ... يه هديه از آسمون كه خداى مهربون براى ما فرستاده.  اى كاش لايق داشتنت باشم ...
4 خرداد 1404

منتظر حضورت

به نام خالق زیبایی ها سلام. امروز ۴ خرداد 1404 هست و خداوند مهربان بعداز حدود 7سال انتظار رحمتی مثل تو دختر گلم را در وجودم قرارداد. تو هنوز نیامدی اما حضورت به زندگیمون گرمی خاصی بخشیده.دخترگلم احتمالا یک هفته دیگه به دنیا خواهی آمد و من و بابایی سرشار از شوق و ذوقیم.این شوق همراه با کمی نگرانیست که آیا می تونیم از این نعمتی که خدوند به ما ارزانی داشته به خوبی مراقبت کنیم؟ می تونیم خوشبختت کنیم ؟ می تونیم زندگی عاشقانه و زیبایی را برات بسازیم ؟ یک حس خاصی دارم که واقعا قابل توصیف نیست.ممنونم از خداوند که من رو لایق مادر شدن دانست .اگرچه کمی دیر اما زیباست.شاید تا کنون لایقش نبودم و تو با آمدنت درک این حس قشنگ را در وجودم قراردادی. ...
4 خرداد 1404
1